تبليغاتX
مودی مردادی
تراوشات ذهن یک دختر مردادیه دمدمی

به نا درستی خودم مطمئنم، باید تغییر کنم. باید بتونم خودم رو بپذیرم. همینطوری که هستم. خودم رو انکار نکنم. چیزایی که رو دوست ندارم باشم رو بپذیرم، بپذيرم که هستم. بپذيرم كه بس كه احساساتم رو كتمان كردم مثه يخ شدم. بايد قبول كنم كه از ابرازشون واهمه دارم. مي ترسم كه ديگران بفمن كه من شكننده، احساساتي، حساس و ..... هستم. من می پذیرم که باید بتونم از دیگران تعریف کنم. باید بتونم به دیگران بگم که دوستشون دارم. باید بتونم بهشون بگم که بهشون احتیاج دارم، احتیاج دارم که باشن. احتیاج دارم  اشتباهات ديگران رو قبول کنم و اگه قبول کردم و بخشيدمشون دلیل بر ضعفم نیست. باید قبول کنم که مردم عاشق چشم و ابروی من نیستن و یا غلام زر خریدم كه دست به سینه جلوم واستن و هر بلایی که سرشون بیارم بمونن و ناراحت نشن. من مي پذيرم كه دختري هستم كه باعث ميشم ديگران ( مخصوصا كسايي كه بيشتر بهم نزديكن و بيشتر و دوستم دارن) در مورد خودشون احساس بدي داشته باشن. باید قبول کنم که آدما مسئول نیستن که منو درک کنن و بفمن که همه این سردیها واسه چیه؟ و بفهمن که هر دفعه هزاران بار، حرفهای قشنگی رو كه میاد روی لبام رو قورت میدم. مردم مسئول درک کردن من نیستن. باید بتونم دلم برای کسی تنگ بشه. باید بتونم کسی رو بغل کنم، ببوسم. دست کسی رو بگیرم. به محبتاش جواب بدم، حتی محبتای لحظه ای. و اين چيزي از غرور من كم نميكنه. بايد بتونم توي مواقعي كه داره بهم كلي خوش مي گذره به فكر روز رفتنش نباشم و فكر نكنم موقعي كه رفت بابت اين روز و اين موقعيت احساس حماقت مي كنم ، پس بزار مثه يخ باشم كه اون روز تاسف نخورم. بايد بدونم كه همين باعث نزديك شدن همون روز ميشه. باید بتونم وقتی ازم می پرسن که چمه؟! به جای اینکه بگم (( خوبم)) بگم خوب نیستم. باید بپذیرم که دوست داشتن گناه نیست، جرم نیست. باید بپذیرم که منم وابسته ميشم، دلم میشکنه، من مثه سنگ نیستم، من گذاشتن و گذشتن و شکست خوردن و دل بریدن برام مثه اب خوردن نیست. کندن برام آسون نیست. باید بپذیرم که می دونم دوست داشتن یعنی چی. باید قبول کنم که عاشق بودم ، هر چند اشتباه ولی عاشق بودم. باید پذیرم که چیزهایی توی من وجود داره که دیگران رو و حتی خودم رو آزار میده. باید بپذیرم که با این سردی و بی روحی بیشتر از دیگران خودم رو آزار میدم. باید بپذیرم که دیگران مجبور نیستن که منو همونطور که هستم قبول کنن. باید بپذیرم اگه کسی منو دوست نداره از بی لیاقتیش نیست. باید بپذیرم که دختر جذابی هستم ولی قدرت دافعه ام ۱۰۰ برابر  جاذبه ام و همين يعني ۱۰۰ برابر دل كندن، ۱۰۰ برابر بي اعتمادي، ۱۰۰ برابر ....باید همه اینا رو بپذیرم. باید قبول کنم که اذیت شدم و اگه می خوام دیگه اذیت نشم باید عوض شم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 12:21  توسط یک مردادی اجباری  | 

مهم ff

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:57  توسط یک مردادی اجباری  | 

خدایا ، خیلی دلم از همه اتفاقایی که توی این سه چهار سال اخیر گرفته و کل زندگیم بازیچه دست یه آدم بی انصاف شده دلگیرم. خیلی سوالا برام پیش اومده. خیلی دلم می خواد بدونم که کجای راه رو اشتباه رفتم و این تاوان چیه که دارم پس می دم. خیلی دلم شکسته، خیلی کاراست که نمی تونم بکنم به خاطرش غصه می خورم. به غرورم، به همه اعتقادات اخلاقیم، به همه عشقی که به مردم داشتم لطمه خورده. خیلی طلبکار دنیا شدم.

پشیمونم که آدم خوبی بودم، پشیمونم که خوش بین بودم، پشیمونم که اطمینان کردم، پشیمونم که آینده بهتری برای خودم می خواستم، پشیمونم که فکر کردم امکان نداره یه پیرمرد ۶۰ ساله حاصل زحمت یه دختر ۲۶ ساله رو بکشه بالا، خیلی پشیمونم که فکر کردم آدما به هم خیانت نمی کنن....

خیلی پشیمونم که حساب کردم روی انسانیت آدما، روی مردی مردها، من اشتباه کردم

خیال میکردم دیگه طاقتم تموم شده ، خیلی وقت پیش خیال می کردم که دیگه نمی تونم ادامه بدم و دیگه نمی تونم تحمل کنم ولی که از زمانی که می گم دیگه نمی تونم راه زیادی رو اومدم و هنوز هم می تونم

توی یه سال بیشتر از چند ده میلیون ضرر کردم ولی یاد گرفتم که هیچی مثه از دست دادن چند ده میلیون نمی تونه به آدم درس زندگی بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 9:27  توسط یک مردادی اجباری  | 


  1. یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!
  2. روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.
  3. وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.
  4. عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکي - دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.
  5. مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهاي مرد نابخرد دارد.
  6. ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.
  7. اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.
  8. اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجي نزدیک‌تر است.
  9. تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.
  10. در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی و اینکه برسی!
  11. انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات را!
  12. وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 9:44  توسط یک مردادی اجباری  | 

این پست جهت آشنایی افراد غیر ایرانی با کلمات و واژگان ایرانی بوده و فاقد هرگونه ارزش دیگری‌ست!!! باید عرض کنیم که ممکن است برخی لغات دارای شکل املایی یکسان در ایران قدیم بوده اما خب ورژن جدیدش دیگه معنی سابق رو نمی‌ده!!!

بیمه‌ی عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.

قبولی در دانشگاه: نتیجه‌ای است که در کمال عدالت و انصاف، هیچ ربطی به رتبه‌ی کسب کرده‌تان ندارد.

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تا کنون مشاهده نشده است!!

مترو: سونای بخار متحرک

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.

خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب است.

اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.

رئیس جمهور: فردی که هر آنچه قبل از انتخابات گفته است را بعد از انتخابات تکذیب می‌کند.

تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!!!

گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی

شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.


دانشجو: یک عده افراد همیشه معترض

بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!

رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا

شهرداری: گرفتن رشوه، داشتن صدها پرژه‌های نیمه‌تمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها

مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند.

حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

و غیره (و ...): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 10:0  توسط یک مردادی اجباری  | 

دیشب باز دوباره خوابتونو دیدم. تقریبا هر هفته خوابتونو می بینم. امروز همش یاد گذشته های مشترکم باهاتون می افتم که تقریبا از زمانی شروع میشه که خاطره هام یادم میاد. وقتی ۴-۵ سالم بود. خونه قدیمیتون. درخت سیب ترشش، درخت انگورتون و اون طاقی که بابا ماشینشو اون زیر پارک می کرد. حمام دستشویی ته خیاطتون و باغچه پر از درخت. ایونتون که شبای تابستون توش کباب می زدیم و اتاقاتون. یاد یه روز زمستونی افتادم که از بس پلیور گنده و کلفتی پوشیده بودم از گرما لپم گل انداخته بود. خاله یکی از پیرهناتو داد که لباسمو عوض کنم. پیرهن تو رو پوشیدم.....

چقدر خوشحال بودیم. ولی انگار آدما که بزرگ میشن دلاشون کوچیک میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 10:14  توسط یک مردادی اجباری  | 

بهم ثابت شده وقتایی که سکوت می کنم، بلاگ نمی نویسم و با هیچ کدوم از دوستام حرف می زنم وقتایی که از همیشه بیشتر حرف نگفته دارم. خودم هم نمی دونم که چه وقتاییه ولی وقتی بعد از یه مدت سکوت طولانی اولین کلمه رو به زبون می یارم یا می نویسک می بینم که یه عالمه چیز دارم که بگم.

یه نگاهی به گذشته که کردم یادم اومد یه دورانی بود که که خیلی خوش بودم، با خودم و تنهایی ام، احساس نیاز به چیزی نمی کردم ولی نمی دونستم چطوری می تونم از این الکی خوشی لذت ببرم.

بعدهاش رفتم دانشگاه و همزمان سر کار، حتی وقت نداشتم که فکر کنم ببنیم خوشم یا ناخوش.

یه وقتی هم شد که یه عالمه پول بی زبون در می اوردم و دانشگاه رو هم تموم کرده بودم هم وقت داشتم هم پول ولی نه می دونستم چطوری نه می دونستم با کی خرجش کنم.

بعدا که فهمیدم چطوری از پولم لذت ببرم یه بابایی اومد همه پولامو بالا کشید و رفت، من موندم و خودم.

فکر کنم وقتی که همه چیز درست شه دیگه عمری باقی نمونده!

خلاصه داشتم فکر می کردم که آخدا یه دفعه بوده که همه چیز رو با هم تو زندگی بهم بدی؟

یا اینکه لااقل آدما وقتی به دنیا می یان از میزان لازم و کافی از عقل برخوردار باشن که اینقدر کمر به آزار و اذیت خودشون نبندن و یا نزار که دیگران سوارشون شن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 17:18  توسط یک مردادی اجباری  | 

این مطلب رو از سایت نسوان کپی کردم. ولی چیزیه که من این چند روز اخیر باهاش درگیر بودم. یکی از دوستای خوبم که خیلی دوستش داشتم باهام رفتاری کرد که فاجعه بود ولی من به عینه گذشته سخت و کمبودهاشو پشت رفتارش دیدم. امروز هم این مطلب رو از توی این سایت خوندم...

می گویند دنیا دار فناست و هیچ چیز، هیچ حسی هیچ حالی به جز حال ” نا پایندگی” در آن پایدار نمی ماند. ما از روزهای شاد و خوش و غم و حسرت و اظطراب عبور می کنیم و رد پایی از خود به جا می گذاریم اما این عبور در ما هم نشانه هایی باقی می گذارد.
می گویند سختی کشیدن آدم را سخت و استوار و محکم می کند. اما در این رهگذار سخت شدن، لطافت و سادگی و معصومیت است که معمولا قربانی می شود . خیلی ها را می شناسم که بعد از گذر از روزهای سخت آدمهای در ظاهر موفقی شده اند .از آنها که از روی زندگی شان فیلم می سازند و کتاب می نویسند و با دیدن آن فیلم ها اشک می ریزیم و در دستمال کاغذی فین می کنیم و به آنها به چشم یک قهرمان نگاه می کنیم .آدمهایی که جایی توی زندگی زخم خورده اند و تصمیم گرفته اند که دیگر قربانی نباشند .شاید خیلی از سردمداران و سیاستمداران و حاکمان کشور ها هم از همین قماش یاشند و در گذشته قربانی فقر ، تجاوز جنسی و بیماری های روحی شده باشند.
نشانه ی بارز بسیاری از آنها سردی و بی رحمی و خشونت است.شاید این ادمها امروز در اوج ایستاده یاشند اما اگر از نزدیک نگاه کنی جای آن زخم را در وجودشان می بینی ، در چشمهای سرد و ترسیده شان ، در نقاب سخت و فولادی شان و در برق گم شده ی نگاهشان..


دعای آخر مجلس:
کاش گذر از سختیها ، ما را آنقدر سخت و سنگی نکند که آدم بودن را فراموش کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 17:14  توسط یک مردادی اجباری  | 

خوب نمی دونم چرا من از این همه مطلب که میخونم و خیلی از این ای-میلهایی که واسم می فرستن و می خونم درس عبرت نمی گیرم. می خونمشون و یه سری هم به علامت تصدیق تکون میدم و یه قیافه فیلسوفانه به خودم میگیرم ولی وقتش که میرسه بازم مثه یه بز کوهی همون کاری رو می کنم که همیشه می کردم. یا اینکه بازم همون موانعی که به خاطر یه چیزی تو مایه های نیمه تاریک وجود، یا عوامل تربیتی و فرهنگی و از این حرفا باعث میشه که کاری رو نکنم که دلم می خواد. بعدش می شینم و می گم کاش که ....، ای بابا اگه .... واقعا دیگه اون موقعیتها دوباره تکرار نمیشه،  اگه میشد حتما ....

امروز خواهرم در یک اقدام بی نمک بهم گفت که حامله است. شوخی میکرد ولی بعد یه ربع بهم گفت که سر کارم و من توی این یه ربع واسه خودم چه فکرایی کردم و چه رو رویاهایی بافتم .

فکر کردم که اون الان ۲ تا بچه داره، الان دیگه بچه می خواد چی کار. این دختر الان باید بچه من باشه. یه دفعه حال و هوای مادر شدن کله ام رو پر کرد. وقتی مادر شدم حتما به دخترم یاد می دم چطوری از زندگیش لذت ببره. بهش یاد میدم که گاهی اوقات تفریح، رقص و بی خیالی و اشتباه کردن و سدها و موانع رو ندید گرفتن هم به اندازه رعایت حدو حدودو مرزها، تلاش و پشتکار، و جدیدیت لازمه.

یادم باشه که یادم نره که بهش یاد بدم بعضی وقتا می ارزه که آدم اشتباه کنه. به حسرت خوردنش نمی ارزه. بعضی وقتا آدمها اشتباه می کنن که اشتباه نمی کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 11:39  توسط یک مردادی اجباری  | 

امسال این سومین دفعه بود که می رفتم دشت لار ولی هر دفعه یه جای جدیدش. دشت آلاله، دشت شقایق، سرچشمه دو برار و .... . هیچ لذتی واسم بیشتر از این نیست که توی طبیعت باشم، بالای سرم آسمون و زیر پام خاک و سنگ باشه، بدون هیچ ساختمون و ماشین و دود و دم و سر و صدا. هر دفعه یه جور جدیدی خوش گذشت. یه جاهای بکری رفتیم که آدم احساس رهایی می کرد. بدون آدم، بدون سر و صدا، بدون مزاحم ... فقط صدای آب ، صدای پرنده و فقط و فقط صدای سکوت.

دوستای زیادی پیدا کردم. دوستایی ازشون به جز اینکه اونا هم عاشق همین چیزان چیز دیگه نمی دونم. آدما توی طبیعت عوض می شن.  مهربون و دوست داشتنی.

قله دماوند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 9:52  توسط یک مردادی اجباری  | 

شناختن آدما سخته، ولي اگه تو هم مثه همه آدما زياد اشتباه كرده باشي خوب مي توني دركشون كني. اون وقت به اونا به چشم آدماي خبيثي كه قصد آزار رسوندن بهت رو دارن نگاه نميكني. از پشت حركاتشون اون كمبودهايي رو ميبيني كه مثه خوره انسانيت اونا رو داره مي خوره. اون وقت شايد راحت ببخشيشون و واسشون دعا كني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 14:53  توسط یک مردادی اجباری  | 

گاهی می شستم و غصه می خوردم واسه همه اتفاقای بدی که تو زندگی واسه خودم و یا دوستا و اطرافیانم افتاده ولی تازه گیها می ششینم و می ترسم و هول می کنم و دق میکنم واسه سقوط و هبوط انسانیت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 11:16  توسط یک مردادی اجباری  | 

نمی دونم چرا هیچ وقت مثه بچه آدم یا حداقل مثه یه حیوون رام ، نشده که از یک مرد بی اذیت و آزار یا یکی که اهل باشه خوشم بیاد. همش از کسی خوشم میاد که از دسترسی بهش سهل و آسون نیست. یه روز هست و یه روز دیگه به کل میزنه زیر همه چیز. یه روز میاد و کلی مهربونی میکنه و روز دیگه اصلا نمیشناستت. ناگفته نمونه که فقط این جور مردا منو به خودشون جذب می کنن و با اینکه شاید به زبون میگم که من یه مرد می خوام که کنارش به آرامش برسم همش جذب مردایی میشم که دائم آرامشم رو به هم میزنن و باهاشون در حال دست و پنجه نرم کردن هستم.

نمونه اش این آقای استاد ح.ا، که ۹ ماهه ما رو مچل خودش کرده. تا میاد یه کم روابط حسنه بشه همچین میزنیم به تیپ و تاپ هم که بیا و حالشو ببر. می دونم که داره واسم می میره ولی اینقدر مغروره که اگه یه قدم پیش بزاره حتما سنگ کپ میکنه. منم از اون بدتر. دوستش دارم ولی نمی تونم تحملش کنم. میخوام خرخره اش رو بجوام. اول حرفامون همیشه با : عزیزم، شما، تو خوبی منم خوبم، دلم برات تنگ شده بود و ... شروع میشه و بعدش ختم میشه به: همین که هست، منم همینم و خودمو به خاطر کسی عوض نمی کنم، لطفا از من فاصله بگیر، تو واسه من مضرری، دیگه این ورا پیدات نشه....

مثه کف دست می شناسمش اینقدر که به پر و پای هم پیچیدیم. می دونم واسه رام کردن این جور مردا باید چی کار کرد. این  جور مردا توجه می خوان و یه کم زنیت، یه کم ناز و نوازش و یه کم تایید کردنشون ولی من که ندارم. عمرا ... همین که هست.

دلم می خواد بدجوری بزنم تو حالش ولی می دونم که بدش حال خودم بدتر گرفته میشه، همیشه هم با تمام این تفاسیر با هم دست به عصا رفتار میکنیم. نه اونطوری که بزاریم بریم و نه اون طوری که طرف پر رو بشه...

انگار از آدما نمی تونه خوشم بیاد. اون م.ر بیچاره که مثه چی حرف گوش کن بود. ظرف یه هفته پرش دادم رفت. اصلا با اون نمیشد دعوا کرد. هر چی می گفتم گوش می داد، حالم رو به هم میزد.

در آخر همین دست نیافتنی بودن مرده که واسم جذابش می کنه. خدایی با این همه پارادوکسی که توی خواسته های من هست دور از عقل هم نیست که خدا ندونه بالاخره با من چی کار کنه؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 11:15  توسط یک مردادی اجباری  | 

الان دارم به این فکر می کنم که چرا هیچکس حاضر به جدا شدن از من نمیشه؟ چرا هر کسی رو که از زندگیم دور کردم یا اینکه خودش یه زمانی خواسته که من از زندگیش برم، واقعا نرفته؟ همشون هستن ، همشون برگشتن و با اصرار زیاد می خوان برگردن به جایگاهی که قبلا داشتن. از دوست پسر اولم گرفته که بعد از گذشت ۸ سال هنوزم هر چند ماه یه بار تلفن میزنه و میگه که اشتباه کرده و میخواد برگرده و ... تا این آخری که مربوط میشه به ۵ روز پیش و هنوزم داره واسم آسمون ریسمون می بافه ....

من به هیچ وجه قصد بی احترامی بهشون رو ندارم  ، که همشون واسه خودشون کسی هستن و آدمای خوب و به درد بخوری بودن یه موقعی واسم و همش هم سعی میکنم در عین حفظ احترام و ادب ازشون دور شم ولی دارم به این هم فکر می کنم اگه من اینقدر خوبم که از اول تاریخ زندگیم تا حالا کسی حاضر نشده از زندگیم بره و منو به حال خودم بزاره ، پس من چرا اینقدر تنهام؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 11:16  توسط یک مردادی اجباری  | 

اول از همه عارضم که الان که دارم این پست رو می نویسم از جکوزی و سونا و استخر اومدم باشد خداوند لطفی کنه زانوان و ماهیچه های رانمون رو به ما برگردونه.

روز جمعه با تیم کوهنوردی ایران خودروی عزیز عازم قله کلکچال شدیم. دفعه اول بود که با اين تیم کوه میرفتم. منم كلي ادعاي كوهنوردي و ورزشكاري و اين حرفا ... خیالم ميکردم چندتا بچه سوسول و مهندس که ادعای کوهنوردی دارن دور هم جمع شدن و ميخوان بگن که مثلا این شرکت تیم کوهنوردی داره که آقا چشمتون روز بد نبینه..... ساعت ۷ ما رو راه انداختن تا خود نوک قله بدوووو ما رو بردن، تا سر قله هم کوتاه نیومدن، اون بالا که رسیدیم ساعت ۱۲ بود و من موقع این صعود بود که هر دو پام رو از دست دادم

مي خواستم تازه برنامه صعود به قله خشچال (۲روزه) رو باهاشون برم كه الان از ناحيه پا و زانو عذر شرعي دارم

روز ۵شنبه واسه خودم ميدون ۷حوض مي چرخيدم كه يكي از پسرايي رو ديدم كه قبل از كنكور صبحا كه واسه دويدن مي رفتم توي پارك فدك  مي ديدمش و بعدش با گروه ما جور شد و كلي با هم دوست بوديم تا اينكه ما رفتيم سي زندگي خودمونو اون گروه به كلي از بين رفت. ۵شنبه اونو ديدم. كلي بدمينتون باز بود. اون موقع يه حركات آكروباتيكي ميكرد كه آدم دهنش باز مي ميموند. ديدنش اون موقعها رو يادم اورد و كلي بهم انرژي داد تا اينكه بعد دو روز -كه امروز باشه- يادم اومد كه من اوم موقعها به اين پسر احساس خوبي نداشتم، يه احساس بد همراه با ترحم... كلي حس نوستالژيم رو به هم زد. امروز يه جوري بهش فهموندم كه ديگه نمي خوام باهاش حرف بزنم. نمي دونم چرا چند وقته كه هر كي مياد دورو برم رو دوست ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 17:39  توسط یک مردادی اجباری  | 

نمی دونم چرا فقط توی عالم خواب و بیداری یادم میاد که چی می خواستم توی بلاگم بنویسم

بعد از یه مدت که این آهنگ (( قر-قر)) اشکین ( متنفرالیه) خز شده دیروز داشتم بالاجبار رامی گوش میدادم بهش که تازه فهمیدم میگه: (( عاشقی دَد بردیه)) ... به هر کی هم گفتم این داره اینطوری میگه تا به تایی از خودته... ولی خودتون گوش بدید ... البته اگه دلتون به هم نمیریزه

ضمنا این دو روزه طالقان بودم... من خیال می کردم به جز شمال خودمون و خطه سرسبز گیلان بقیه جاها کویره نگون ممکنه که بقیه جاهای دنیا هم درخت و چمن و اینا ... داشته باشه، چشمم به سوی حقیقت وا شد

... سرویس داره میره، بقیه اش واسه فردا

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 17:33  توسط یک مردادی اجباری  | 

اینقدر تو این تاتر بولینگ ((جزیره عشق)) خندیدم که داشتم کف بالا می اوردم. چه حرفهایی به هم می زنن. اگه قرار بود این تاتر از تلوزیون پخش بشه حتما باید از کانال ایکس.ایکس.ال پخش می شد. کلی خندیدیم و حال داد. مژی فقط اومد با من و ماهدو شام خورد ولی تاتر نیومد، نمی دونم چطوری می تونه تاتر دوست نداشته باشه!!!

ولی بهتون توصیه می کنم که حتما برید و ببینید، یه تاتر دیگه هم توی سینما گلریز یوسف آباد اجرا میشه که اونم خیلی خیلی خوبه. از دست ندیدش. یه شب ۴ ساعت تماما می خندید.

جریانات بعد از تاتر هم توی ذهن خودم مرور می کنم و سعی می کنم که بزارمش به عهده خدا....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 8:35  توسط یک مردادی اجباری  | 

بعضی وقتا می خوام که دلم رو از سینه بیرون بیارم و بهش نگاه کنم و به خاطر همه اشتباهایی که انجام دادم بخوام که منو ببخشهه. گاهی به دست و پای خدا می افتم که خدایا مگه نمیگی حواست به ما هست پس وقتی من ۲ سال پیش داشتم خودمو مینداختم تو چاه چرا طنابمو ول کردی؟

دلم می خواد که خودم رو به خاطر همه کارای اشتباه، همه تصمیمای اشتباه و همه حساب و کتابهایی که غلط از آب در اومد ببخشم. دلم می خواد مغزم رو در بیارم حافظه ام رو آب بکشم و همه چیز رو از توش پاک کنم. کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند. اگه میشد فقط یه کار بود که من مطمئنا، قطعا و حتما انجامش نمی دادم. خدایا یه اشتباه کوچیک چطوری می تونه ۲ سال زندگی آدمو تو بلاتکلیفی لای منگنه له کنه. چه افسوسی واسه آدم باقی می مونه. کی تموم میشه؟ من چی باید از این اتفاق یاد بگیرم که نمی گیرم که اینقدر کش پیدا می کنه؟ خدایا اگه باید درسی بگیرم پس چرا چیزی از توش در نمیاد؟

خدا نکنه کار آدم تو این مملکت بیافته به اداره ها... که بعدش حتما کارت یا می افته به بیمارستان یا تیمارستان

ای خدا!!! پس کجا بودی اون موقع؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 11:23  توسط یک مردادی اجباری  | 

من فهميدم كه هر چيز قشنگي كه تصورش رو مي كردم بدون عشق فقط تبديل ميشه به عذابي كه واسه رهايي ازش به هيچ جاي اين هردنبيل كه اسمش دنياست نمي توني فرار كني.

دیشب یه فیلم دیدم که جنیفر لوپز ۷۰ دقیقه از این فیلم رو نقش یه زن حامله رو بازی میکرد. احساس کردم که چقدر از زن بودنم احساس غرور میکنم، مخصوصا اینکه دوست پسرش هم کلی عاشقش بود و کلی نازشو میکشید و این حرفا.... بعدش یاد یه دختری افتادم که توی مترو چیز می فروخت ، حامله بود.... بعدش کلا نظرم عوض شد، و به این نتیجه رسیدم که همه چیزای خوبی که فکرش رو می کنم اگه بدون حضور عشق و توجه باشه تبدیل میشه به درد، عذاب و ... 

احتمالا به همین خاطره که مامانم خوشش نمیاد کارای خونه رو انجام بده، اصلا از خونه خوشش نمیاد، اگه خراب هم بشه رو سرمون واسش هیچ کاری نمیکنه، چون دوست نداره، واسه خاطر اینکه ما رو دوست نداره.

حق دوست نداشتن هم یکی از حقوقیه که کاملا باید به رسمیت شناخته شده. به زور که نمیشه کسی رو مجبور کرد. آدما حق دارن از یه چیزی بدشون بیاد.

واسه همینه که علی رقم اینکه بعضی وقتا دارم می میرم که کسی واسم یه کاری انجام بده درخواست نمی کنمش. چه فایده داره کاری که از روی خواست و علاقه خود آدم نباشه. به زور وقتی به چیزی میرسی اون چیز حالتو بد میکنه. به قول اون سریالی که در عنفوان کودکی از تلوزیون میداد ((هزار دستان)): می گفت آدم عشق رو گدایی نمیکنه. حالا ((من)) میگم آدم هیچ چیز رو گدایی نمیکنه. فقط پول خرد رو میشه گدایی کرد.

نمی دونم والا، میگن توی هر اتفاقی که می افته هر قدر هم که نا امید کننده باشه باید دنبال چیزای خوب بود، الان چیز خوب این وضعیت می تونه این باشه که زندگی من اینقدر توی آرامش و بی مشکلی ... غرق شده که من با یک یاس فلسفی رو به رو شدم. ای ول، خیال کردی فلاسفه از کجا شروع کردن؟ از اینکه مامانشون شام درست نمی کنه و به این نتیجه رسیدن که مادرشون دوستشون نداره و  از جزئی ترین حق مورد عشق وارد شدن محروم موندن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 11:11  توسط یک مردادی اجباری  | 

وسط یه دشت پر از آلاله زرد نشستیم و داریم کمبوزه می خوریم در حد بندسلیگا، از شرینی اش دور لبم می سوخت. سرمو به آسمون بلند کردم و گفتم خدایا شکرت...

یارو برگشته میگه: آفرین به این روحیه، تو این سن و سال و بی شوهر بازم خدا رو شکر می کنی!!!! می خواستم پوست کمبوزه رو بکنم تو چشِش

ولی چه جمعه دبشی داشتم. یه دشت پیمایی ۲۳ کیلومتری. توی یه دشتی که تا چشم کار میکرد چمن بود و گلهای آلاله زردو چشمه هایی که گُله به گُله از دل زمین می جوشیدن و جاهایی که هنوز برفاش آب نشده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:4  توسط یک مردادی اجباری  | 

ye dafe be maman babam goftam ke midoonim man ye adame digam, ye tore dige lebas miposham, bazi vaghta sigar mikesham, gahi mashroob mikhoram, ye alame doost daram ke dokhtar nistan vali be andazeye dokhtara dosteshon daram va bahashon rahatam......

engar ke ye bare sangini ro az dooshe khodam bardashtam
vase dafe aval khodam bodam
 
vali harja pa mizaram engar bayad ye ghesmat az khodamo penhan konam
 
bazi vaghta baraye dostam ham ye chizaee ghabele dark nistesh va vase inke hosele bahso nadaram khodamo kaghaz kado mikonam o miposhonam
 
arezooom ham to zendegim ine, ke kasaee ro dashte basham beheshoon begam man inam o hame zendegim ro joloshoon biyaram bala, onam bedeoone inke ghezavat konan mano hamintori bepaziran
 
vase khodam ham arezoo mikonam adamaro az poshte in kaghaz kadooha bebinam o hamintori doosteshon dashte basham, har tori ke hastan, hata age to 4chobaye man nagonjan
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:6  توسط یک مردادی اجباری  | 

چه سکوتی! معطوف شدم به چیزی که جز سکوت نیست. چه آرامشی. چه کله خالی از فکری. انگار هیچ چیز نمی تونه این سکوت رو از بین ببره. تمام صداهای دنیا هم در برابر این سکوت ناتوان اند.

انگا سالهاست که حرف نزدم. صدای خودم رو که می شنوم انگار یه صدای جدید و ناشناخته است. خدایا چه آرامشی. صدای نفسام رو می شنوم. نفسام رو می شمارم.

گهکاهی کسی رد میشه، یکی سرفه میکنه، کسی صدام میزنه ولی سکوت نمیشکنه. داره خوابم میبره.

کتاب سلوک (( محمود دولت آبادی )) رو دارم می خونم و هر از چندگاهی هم سری میزنم به ((یادداشتهای جادوگر)) و احساس می کنم که همه چیز خوبه.

از اون روزهای خوووووووووووووووووووبه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:12  توسط یک مردادی اجباری  | 

این "من" چشه باز؟

کاش یکی بیاد منو بدزده. کاش یه باد بیاد و همشو با خودش ببره. کاش همش ته نشین بشه اون وقت تا اخر عمر تکون نمی خورم مبادا که این همه دلتنگی ته نشین شده دوباره راه بیافته تو وجودم و راهش رو از تو چشمام به بیرون پیدا کنه.

تنها بودن اشکالی نداره ولی این احساس تنهایی که توی جمع بیشتر خودشو نشون می ده میشه یه تیکه استخون که پشت غده تیروئید هی گنده و  گنده تر میشه، اون وقت تا آخر عمرت هم که لووتیروکسین بخوری این تیروئیدت تنظیم بشو نیست.

این بلاگ رو که درست کردم گفتم اینقدر چیزای با مزه توش می نویسم که همه حال کنن، ولی حالا شده کاسه دستشویی که سرم رو می کنم توش و عق می زنم همه زندگیمو همه تنهاییم رو.

چرا یه دفعه اینطوری دیوونه میشم. دیشب یکی از بهترین ساعات زندگیم رو گذرونم. بام تهران، هوای خنم رو به سرد و یه عالمه پیاده روی که من عاشقشم. صبح هم که حالم خیلی خوب بود ولی الان چمه که همش با خودم می خونم : (( بر هیچ دلی مباد و بر تنی، آنچه از غم هجران تو بر جان من است))

بازم این "معشوق موهوم رویاها" !! مثه بختک افتاده به جونم و داره مثه خوره می خوره تمام واقعیت زندگیم رو....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:32  توسط یک مردادی اجباری  | 

اي خدا اگه مي دونستم در باب استجابت دعا اين همه بنده به خاك پاي شما نزديكم حتما يه چيزاي ديگه اي اعم از ... و ... و غيره  توي پست قبليم ازت خواسته بودم.

پريشب، اسمرينف گرين اپل ، ۴تا شات، البته شات هاش ليواني بود. سه ساعت تمام مست و پاتيل با يه پسر جنتلمن واقعي (بعدا ميگم چرا جنتلمن) رقصيدن كه هنوزم كف پاهام انگار كه ذوق ذوق مي كنه و گردنم درد ميكنه. تخليه انرژي كامل بعدش هم ..... ( تير تو روح هر كسي كه خيال كنه اتفاقي افتاده - واسه همين ميگم آقاهه جتنلمن بود) گرفتم خوابيدم تا خود صبح.

خدايا، چه احساس غريبي، توي بغل يه غريبه تا صبح خوابيدم. دلم مي خواد خجالت بكشم ولي هر دفعه كه يادم مياد يه احساس خوبي پيدا ميكنم. يه لبخند گوشه لبام ميشينه. صبح كه بيدار شدم تشنم بود. بهش ميگم برام يه ليوان آب مياري آقاي چيز چيز  ...راستي اسمت چي بود؟

مطمئنم كه جز كسايي كه هميشه تو زندگيم دلم براش تنگ خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:59  توسط یک مردادی اجباری  | 

اي خدا، اين همه حرف دارم پس چرا؟

ديروز دي.وي.دي كنسرت گروه شمس رو گرفتم. ايييييييي خدا! چقدر حالشو بردم. يه چند دفعه خواستم بلند شدم واسشون هورا بكشم. خدايي دنيايي دارن واسه خودشو اين هنرمندا. اصلا از اين دنيا ولن همشون. اداهاشون، ميميك صورتشون ...همه چيزشون حسرت بر انگيزه واسم. خدايا قبل از اينكه ما رو از اين دنيا ببري ما رو هم به جرگه هنرمندان بپيوندان. آمين

تو بلاگ ((ضعيفه اي كه فمينيست شد، بلاگ مربوط به روز ۱۱ ارديبشهت ۸۹- من جهنميم يقين دارم)) يه چيزي خوندم كه واقعا آه از نهادم بر اورد. يه چيزايي رو گفته بود كه ديدم توي ضمير نا خودآگاهم چقدر دلم مي خوادشون و چقدر اصلا بهش احتياج دارم.

- دلم دیسکو می خواد! دلم می خواد تا خر خره مشروب بخورم و تا نصف شب تو خیابون ول بگردم، این وسطام اگه با یه جنس مذکر آشنا بشم بد نیست! بعد بریم تو یه هتل یه اتاق اجاره کنیم و یه رابطه ی یه شبه داشته باشیم! بعد صبح زود با سردرد از خواب بیدار بشم و وحشت کنم از دیدنش و لباسامو بردارم و بزنم به چاک! با پای برهنه بدون کفش! بعد بیام خونه ای که توش فقط خودم زندگی میکنم و چندتا قرص ال دی بندازم بالا تا اگه احتمالا نطفه ای بسته شده خفه بشه! بعد برم تو وان حموم و دراز بکشم تو آب داغ و سعی کنم شب قبلو به خاطر بیارم و هی سیگار آتیش بزنم! تو این گیرو دار مامانم زنگ بزنه و من طبق معمول گوشی رو برندارم و خوشحال بشم از این که به هیچ چیز تعلق خاطر ندارم حتی به عزیزترین موجوداتی که تو زندگی یه آدم هستن!

دلم می خواد حوله رو بپیچم دور خودم و همون جوری بیوفتم رو مبل دربو داغون وسط اتاق و هر چی آهنگ دپرسی هست رو گوش بدم تا شاید گریه ام بگیره! دلم می خواد همه ازم قطع امید کنن و تنهام بذارن به حال خودم! دلم می خواد کله مو بکنم تو برفا ! دلم می خواد داد بزنم" خدایااااااا دیگه بهت اعتقاد ندارم" و خوشحال باشم از اینکه نمیترسم به جهنم برم!!!!!! دلم می خواد برم تو یه گوشه ی سه گوش از اتاق و چمباته بزنم و فکر کنم که اگه بمیرم! چند نفر تو دنیا ناراحت میشن؟؟؟؟؟؟ -

در واقع من احتياج دارم كه به هيچ چيز، هيچ كس و هيچ كجا و ... بستگي، وابستگي... نداشته باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:50  توسط یک مردادی اجباری  | 

ديشب خواب داداش محمدم رو ديدم. دلم براش تنگ شده. دوستش دارم خب. تو اون خونه اوليشون. تو اون حياط بزرگشون كه پر درخت انگور بود. تو اون ايون بزرگشون كه هميشه توش شام مي خورديم. داداش محمد كي مياي منو ببيني پس ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:41  توسط یک مردادی اجباری  | 

دارم فكر مي كنم چقدر عكس پروفايل بلاگم با توضيحات زيرش هم خوني داره، آفرين به من

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:38  توسط یک مردادی اجباری  | 

ای خدا شکرت به خاطر اینکه ما هم بلدیم الکی الکی خوش و خوشحال و ..خل و ... باشیم. با مژي بزنیم تو خیابون و برقصیم و داد بكشيم و سوت بزنیم و از تشویق کردن های دیگران انرژی مضاعف بگیریم و حالشو ببریم و در همین اثنا هم چراغ قرمز رو رد کنیم و پلیس جلومون رو بگیره و حتی گواهینامه هم نداشته باشیم و لاس بزنیم با آقای پلیس راهنمایی و گایندگی و به جای اینکه ۲۷۰۰۰ تومان جریمه + ضمیمه شدن گواهینامه ي نداشته + خوابیدن ماشین، ۱۴۰۰۰ تومان جریمه بشیم.

ای خدا شکرت که حتی وقتی به مژگان می گم بعد از خوردن بستنی و اسنک دیگه جا ندارم ولی اگه تو بخوری یه کمی می خورم که بهت بچسبه مي تونم یه مرغ سوخاری ۲ تیکه + یه بطری نوشابه + سالاد + سیب زمینی رو تا ته برم یه کله :ي

اي خدا شكرت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:33  توسط یک مردادی اجباری  | 

فکر نمی کردم اینقدر زود به جایی برسم که به همین راحتی بخوام بزارمش کنار. واقعا ازش ناامید شدم. هزار بار به همه دنیا گفتم حرف واسم باد هواست اگه می خوای بهم نشون بدی دوستم داری، یا برام احترام قائلی یا اینکه برات مهمم اینو نشون بده باکارات نه اینکه به زبون بگی. کلام واسه من نتیجه عکس داره. جریحه دارم می کنه وقتی کنارش هیچ عملی نباشه. ولی کو گوش شنوا؟ انگار هر چقدر که زبونشون خوب کار می کنه گوششون ناشنواست.

واسم مثه این می مونه که گرسنه ام باشه و بشینم و هزار بار بگم چلوکباب، دیزی، کله پاچه،مرغ سوخاری. حالا بیا بشین و هزار بار بهم بگو که تو آدم مهمی هستی تو زندگیم. تو در چرخه احساسی من نقش مهمی ایفا می کنی، تو حلقه ۲۳ام از چرخه احساسی منو ناکار می کنی. این یعنی چی وقتیکه جواب سوالام رو نمی دی؟ یه تلفن خشک و خالی بهم نمی زنی؟ جواب پی.ام هام رو نمی دی، اس.ام.اس هام رو بی جواب می زاری؟ محبتی که لازمش حضور فیزیکی باشه واسه من جواب نمیده. واسه اینکه بهم محبت کنی باید حتما حضور فیزیکی داشته باشم؟

من اون محبت و توجهی که بهش نیاز داشتم رو ازت ندیدم. نمی گم توقع داشتم، نمی گم دلم می خواست و یا .... می گم "احتیاج دارم" که یعنی حداقل اونی که باید باشه.

واقعا دلم می خواد به همون موقعی برگردم که فقط دوستم بودی. یه دوست ساده که به راحتی می تونستم وقتی اسمتو رو مانیتور گوشیم میدیدم میوتش کنم و به کارم برسم. یا هر  تلفنی که می زدی و میگفتی دارم می رم فلان جا تو هم بیا یه بهونه می اوردم و می پیچوندم. الانم دیر نشده. الانم می شم همون مودی مردادیه که قبلا بودم. بزار ........loading......خوب الان شدم همون مودیه قدیمی. من همونم که بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:28  توسط یک مردادی اجباری  | 

- همه چي از ياد آدم ميره غير يادش كه هميشه يادشه

- مست مي كردم من با زنبور از گس عطر گل بابونه

- حلقه افتاد پس از طرح سؤال
ابدي شد قصه ي هجر و وصال آدمي مانده واما و محال
بي كرانست دريا كوچكه قايق من

- سیاه شد در فراموشی سگ سپید امنیتم

- زير آسمان وطني كه در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم مي كردند ...

- داد خود را به بي دادگاه خود آوردم

- شك دارم به ترانه اي كه زنداني و زندانبان همزمان زمزمه مي كنند

- بي مجال انديشه به بغض هاي خود

- عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:21  توسط یک مردادی اجباری  |